تبليغاتX
بانوی فروردینی
بانوی فروردینی












bir gün olacaq . gün çixacaq . darıxma … güllər açacaq yar gələcək yurda . darixma

çillə gecəsi mübark olsun

من از نسل شب شکنان روزگارم ،

من از نسل نورآفرينان پاک ،

ا
ز سلاله پاک آريائيان بردبارم ،

منم ميراث هزار ساله زمين ،

همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،

همان پيام آور مهر و دوستی ،

همان گرفته در فش آشتی بر دوش

نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز

مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر

که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛
. . .
شب است و گيتی غرق در سياهی

شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی

ب
اور به نور و روشنايی است ،

که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند

و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند

تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،

شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری
نگه داريم . . . .

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 13:17 توسط مریم| |

 به سادگی آب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی تا خون همدیگه رو بریزن. (روشش رو خود خانما بهتر می دونن. پس نیازی به نوشتن نیست)

 هیچ وقت از بوی گند زیربغل خودت عقت نمی گیره. (آخه میز توالتت دست كمی از ادكلن فروشی ها نداره)

 اونقدر زود همه چی رو می گیری که شش سال زودتر از آقایون به تکلیف می رسی.

 در تاریخ جهان به زیرکی و زرنگی معروفی. تا اونجا كه تو ترانه ها برات می خونن كه: تو بی نظیری.

 چند تا از جنگ های بزرگ تاریخ جهان به خاطر عشق شدید مردها به جنس همنوع تو بوده.

 این یکی دیگه کاملا مستنده: باهوش ترین انسان دنیا یک زنه!

 با اینکه ممکنه از جنس دوم بودنت ناراحت باشی ولی یادت بمونه که، زنی سال ها پیش با هوش و ذکاوتش یکی از مردان قدرتمند دنیا رو شکست داد (شکست شرم آور فیلیپ، پادشاه اسپانیا از الیزابت، ملکه انگلستان1533_1603)

 نماد الهه عشق، زیبایی، جنگ و عقلانیت در یونان باستان به شکل زنه.

 با اینکه از مردا ضعیف تری ولی لازم نیست صدتا کلاس کاراته و تکواندو و از این جور چیزا بری... با یه چنگ و گیس کشی حریفتو مغلوب می کنی.

 هیچوقت جورابات بوی پنیر کپک زده نمی ده.

 با موهای پا و زیربغلت نمی شه کلاه گیس ساخت. (راستی این یه امتیاز واسه آقایون نیست؟...)

 می تونی در سکوت و فقط با طرز نگاهت حرف بزنی اگرچه شاید هم هیچ کدوم از آقایون معنیشو متوجه نشن.

 با قوس کمرت چه کارا که نمی تونی بکنی، هر چی رقص و حركات نرمشی هست پیدایشش از همینجا بوده.

 به آسمون نگاه كردنت یك آهی از ته دل رو به همراه داره كه نشون میده یه رازی بین تو و آسمونهاست.

 هزار جور مدل خنده، داری که هر کدوم رو یه موقع تحویل بقیه می دی.


 توانایی صوتیت بالاست. (کدوم مردی بلده جیغ بنفش بکشه؟)


 خیانت عشقی نمی تونی بکنی! (علم روانشناسی به این نتیجه رسیده که زن ها هرگز نمی تونن دو مرد رو همزمان و به یک شکل و اندازه دوست داشته باشن اما مردها چرا)

 شاید از طرز کار کامپیوتر یا تکنیک های فوتبال سر در نیاری ولی اگه یه هفته طرف آشپزخونه نری آقایون حتما یه بلایی سرشون می یاد. (توضیح اینکه در چنین مواردی دو حالت وجود داره: اول اینكه آقایون خسیس از گشنگی می میرن و دوم اینكه دست و دلبازاش که غذای حاضری خریدن واسشون خیالی نیست یا ورشکست می شن یا مسموم)

 هیچ وقت خودتو واسه این فکر که زیر لباس آقایون چه شکلی ممکنه باشه آزار نمی دی.

بلدی چه طوری بدون اینکه زور بازویی لازم داشته باشی روی بقیه رو کم کنی. (با زبونت)

 هر نوع لباسی كه بپوشی (حتی لباس مردانه) از وقار و متانتت چیزی كم نمیشه در حالیكه اگه آقایون مثلا دامن بپوشن چقدر بهشون می خندن!

 در دنیا هرگز به اندازه ای که در حق تو اجحاف شده در حق موجود دیگه ای نشده با این حال امروزه زن ها رو در هر عرصه ای می بینیم: ریاست، سیاست، اقتصاد، علم و حتی ورزش!

فکر کنم فعلا همینا کافی باشه

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:14 توسط مریم| |

سلام

 

فکر مي کردم بايد خيلي سخت باشد

 

نبود آنکه عادتم شده بود

 

اما سخت نبود

 

رهايي از ترديدها و دودلي ها

آرامشي عميق در دلم ساخت

که به بودن با آزارهايش، مي ارزيد

 

و باور دارم

او رفت

چون تو بايد مي آمدي

تجربه عشق با ترديدهاي آزار دهنده اش

 

مرا لايق عشق مطلق تو کرد

پر از آرامش و زلالي

 

پاداش صبر و سکوتم

طپشهاي شادمانه اي است

که تو انگيزه آني

متشکرم خدا

پ.ن: این شعر مخاطب خاصی نداره  یعنی قسمت اولش مخاطب داره ولی قسمت دوم یعنی عشق دوباره مخاطب نداره

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:6 توسط مریم| |

دیروز باز یکی از روزهایی بود که تو خاطرم خواهد ماند ... همیشه از دیدن یک همدرد و بودن باهاش احساس خیلی خوبی بهم دست میده ....ام اس شاید اولش خیلی ترسناک به نظر بیاد و اعتراف میکنم که خودم هم اوایل ازش میترسیدم ولی الان خیلی دوستش دارم  اینو کاملا جدی میگم .... اصلا هم تو فکر از بین بردنش نیستم  ... دوستهای زیادی پیدا کردم زیر سایه همین ام اس و هر روز هم به تعداد دوستانم اضافه میشه  ... دوستانی که درست مثل خونواده ام هستن و خیلی راحت هستم باهاشون  و خیلی دوستشون دارم ... خیلی بیشتر از اونی که بشه تصور کرد ... بهترین خاطراتم با همدردامه و تو احظات سخت هم همین دوستان همدرد به دادم رسیدن البته شاید خودشون ندونن ولی خیلی کمکم کردن خیلی زیااااااااااااااااد

دیروز معدنکار محترمم سامان جون منو احضار کرده بود که بریم اداره و گزارشی از کارهای معدن رو تحویل مقامات محترم اداره بدیم ... منم قبلش با سیما و سعید عزیز هماهنگ کرده بودم که بتونم ببینمشون

حالا بگذریم که تو اداره گیر کردیم و تا ساعت 1 اونجا بودیم البته با یه آقای مسن سلماسی دوست شده بودم و همینجوری که سامان میدوید اینور و اونور من نشسته بودم و با دوست جدیدم گپ میزدیم

ولی بعد به سرعت نور خودمو به سیما رسوندم ... واقعا دارم به حرف نگار میرسم که ام اس بیماری فرشته هاست چون من پشت سر سیما هم دو تا بال دیدم ... خیلی زحمتش دادم و تا ساعت 2 هم بخاطر من گرسنه مونده بود .... سیمای نازنین و خواهرش سهیلا واقعا سنگ تموم گذاشتن و حدود ساعت 4 هم آقای دوست عزیز به ما ملحق شد البته نتونستیم زیاد دور هم باشیم چون احتمال اینکه ماشین آقای دوست توسط جرثقیل حمل بشه خیلی زیاد بود واسه همینم  زودتر زحمتو کم کردیم و آقای دوست عزیز لطف کرد و منو رسوند ترمینال

هر چی از این دو فرشته ام اسی بگم کم گفتم سیما واقعا خانوم و آقای دوست یه جنتلمن  که من همیشه بهشون زحمت میدم ...  

جاتون خالی تو اتوبوس هم یه آقا پسر محترم پشت سرم بود که آهنگهای  خیلی متنوعی رو با موبایلش درست بیخ گوش من پخش میکرد  ... از دوست دختر من نازه بگیر تا آهنگهای غمگین

راستی دفترمو سیما هم نوشت ... دوست دارم همه صفحه های دفترم پر بشه از اسم فرشته ها و نفوذی های دوست داشتنی

دوستای گلم دوستتون دارم

پ.ن: به دلایلی اسم آقای دوست حذف شد

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:34 توسط مریم| |

يه شعر ترکي براي پست ايندفعه انتخاب کردم ... شعر خيلي زيبائيه ... البته خواستم

ترجمه اش کنم ولي خب ترجمه اش خيلي ناجور از آب دراومد و فکر کنم شاعر

محترمش اگه ترجمه منو ميخوند ديوان شعرشو آتيش ميزد و جاش ميرفت غاز

ميچروند يا شايد منو از صفحه گيتي محو ميکرد ...

آرش عزيز مرسي بابت کمکت براي آپلود اين شعر و ممنون از راهنمائيهات

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 15:55 توسط مریم| |

یکی از دوستان متن خیلی جالبی برام فرستاده بود بد ندیدم برای پست جدید بذارم

خیلی باحاله

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

من اگه خدا بودم!!!

من اگه خدا بودم وقتی شیطان در برابر انسان سجده نکرد خشتکش رو در میآوردم و از بارگاه بیرونش میکردم !

وقتی میخواستم پیغمبر خلق کنم از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم تا عدالت رعایت بشه !

کمی سلیقه به خرج میدادم و بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک و بی اب و علف عربستان بنا کنم در سواحل جزایر هاوایی یه خونه شیک و مدرن بنا میکردم با سوییت های مجهز و مجانی برای زواری که برای زیارت میومدن !

 

هیچوقت خونه خودم رو در انحصار مسلمون ها قرار نمی دادم و همه حق داشتن بیان خونه ام …

 

حتی بی خدا ها ! قدمشون سر چشم ! زوار بجای اینکه تو صحرای عرفه بدو بدو کنن کنار ساحل بدو بدو کنن حالشو ببرن و بجای لباس احرام هم مایوی دوتیکه بپوشن !

 

یه مشت از این حوری ها و قلمان رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه !

 

اصلا نمیذاشتم ادما صبح و ظهر و شب هی نماز بخونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن! کمبود که ندارم هی بخوام طفلکی ها رو اذیت کنم که !

 

همه مسجد ها رو هم جمع میکردم به جاش کافی شاپ و کتابخونه و سینما درست میکردم !

یه چند تاش رو هم قهوه خونه سنتی درست میکردم که محسن نامجو توش سه تار بزنه بخونه !

 

هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا زود بهش میگفتم جانم …عزیز دلم …نه اینکه محل سگ هم نذارم! بنده افریدم باید سرویس بدم دیگه … گوسفند که نیستن ول کنم تو بیابون !

 

قشری به نام روحانیت رو اصلا خلق نمیکردم  ! به بنده هام همه یه جو عقل میدادم تا بتونن بد رو از خوب تشخیص بدن و نیازی به فتوا و این مزخرفات نباشه !

 

عزراییل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت بره غاز بچرونه ! به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مرد ها رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! (اینجوری دیگه نه تنها کسی از مرگ نمیترسید بلکه این پیرزن پیرمردها هی از خدا مرگ میخواستن نصفه شبی) !

 

جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد … ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم !

 

سعی میکردم حضورم اینقدر در زندگی مردم ملموس باشه که دیگه هیچ کس نگه خدای چی ! کشک چی ! …... خدا کیلو چند ؟ ….. کدوم خدا ؟

 

 اخ که اگه خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیاره ها خلق میکردم اخرین مدل ! نه اینجوری که توی جوب هاش (جوی هاش) شیر و عسل بیاد! شیر و عسلی که توی جوب (جوی) باشه به درد همون اعراب هزار و چهار صد سال پیش میخوره! اونایی که بنده صالح بودن میفرستادم توی این بهشت و اونایی هم که خطا کار بودن و بنده های درست درمونی نبودن بجای جهنم میفرستادم توی ایران زندگی کنن قدر عافیت رو بدونن !

 

از خدا بخاطر این همه اختلاف سلیقه عذر خواهی میکنم!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:30 توسط مریم| |

به یاد و از طرف یک دوست (م . غریب ) 

 

مي خواهم خيال تو را راحت كنم

تقصير تو نبود

خودم نخواستم چراغ اين خاطره ها

خاموش شود

خودم شعرهاي شبانه اشك را

فراموش نكردم

خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم

حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند

نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي

خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد

بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند

و عسلهايم

صبحانه كسي باشند

كه هرگز نديدمش

تنها آرزوي ساده ام اين بود

كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد

كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني

و بعد از خوندن بارانها

زير لب بگويي

يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش

همين جمله

براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان

كافي بود

بانوي من

هنوز هم جاي قدمهاي تو

بر چشم تمام ترانه هاس

هنوز هم همنشين نام و امضاي مني

ديگر تنها دلخوشي ام

همين هواي نامه هاست

همين شكفتن شعله

همين سنگيني اين  بغض

به خدا هنوز هم از ديدن تو

در پس پرده باران بي امان

شاد مي شوم! بانو

یغما گلروئی

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:43 توسط مریم| |

سلام

من برگشتم ... البته دیروز یعنی ۵شنبه برگشتم ... سفر خوبی بود خیلی وقت بود درست و حسابی خونه خواهرم تلپ نشده بودم .

۳شنبه رفتم انجمن ام اس تبریز ... ساختمانش کوچولو بود و جمع و جور . نمیدونم چرا هیجان داشتم ولی با وارد شدن به انجمن یه آرامش خاصی بهم دست داد... درست مثل اینکه بعد از مدتها وارد خونه خودمون شدم ... یه جای امن ...

از بعضی جاها و خیابونا که میگذشتم یه خاطراتی از ذهنم میگذشت که قبلا برام شیرین بود و الان تلخ ... ولی خب گذشته دیگه گذشته و مهم اینه که من هستم ... سرپا و پرانرژی

و اما نتیجه آخر سفر این بود که جیبم خالی شد ... آس و پاس شدم ... کمممممممممممممممک

راستی دلم برای همه تون حسابی تنگ شده بود ... خوشحالم شماها رو دارم

دوستتون دارم

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:20 توسط مریم| |

سلام

چند روزی نیستم ... دقیق نمیدونم چند روز چون رفتنم دست خودمه ولی برگشتنم دست خواهر و شوهر خواهر و خواهرزاده ام.

میخوام یه سری به انجمن ام اس تبریز هم بزنم و یه سری آزمایش هم دارم ... وااااااااااای که چقد کار دارم حالا خریدام بماند

ولی دلم برای همه تون تنگ میشه

دوستتون دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:48 توسط مریم| |

سلام ۴شنبه امتحان زبان انگلیسی داشتم که خیلی خوب بود  هنوز تو حس English هستم  نه که بی جنبه باشما اصلا همچین چیزی نیست دوست دارم بتونم به هر زبون زنده دنيا حرف بزنم البته غير از چيني و روسي  .  متن یه ترانه خیلی زیبا از Leo Sayer رو برای پست ایندفعه انتخاب کردم . اصل ترانه رو هم دارم ولی نمیتونم  براي دانلود بذارم .خب بلد نيستم  ... اصلا هم خنده نداره .... ندانستن عيب نيست اتفاقا برعكس اين روزا خيلي هم خوبه

و اما متن ترانه

 

when I need you
I just close my eyes and I'm with you
and all that I so wanna give you
It's only a heartbeat away

when I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
keeping me warm night and day

miles and miles of empty space in between us
the telephone can't take the place of your smile
but you know I won't be travelin' forever
it's cold out, but hold out, and do like I do

when I need you
I just close my eyes and I'm with you
and all that I so wanna give you babe
it's only a heartbeat away
 
it's not easy when the road is your driver
honey that's a heavy load that we bear
but you know I won't be travelin' a lifetime
it's cold out but hold out and do like I do
oh, I need you

when I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
keepin' me warm night and day

when I need you
I just close my eyes
and you're right here by my side
keepin' me warm night and day

I just hold out my hands
I just hold out my hand
and I'm with you darlin'
yes, I'm with you darlin'
all I wanna give you
it's only a heartbeat away
oh I need you darling


نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:4 توسط مریم| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت